از آن شب که میهن بسختی گریست
دگر جز سیاهی در اخبار
نیست
به راهِ جنون می رود شیخِ پیر
نگردد ز نشخوارِ خونابه سیر
سپاهی چو ترسد ز مرگِ نظام
ببارد گلوله ز
بالایِ بام
چو از دست داده بسیجی عنان
چو گرگی دَرَد سینهِ نو جوان
بدزدند تن هایِ مجروح را
که پنهان شود وسعتِ ماجرا
فغان ها چو آمد که بازار سوخت
فقیهی ز شادی بر آن چشم دوخت
به خلوت گرفتم کتابی به دست
مگر چون شهابی روم دوردست
بدیدم کلامی که بیگانه نیست
به عشقِ شقایق بباید که زیست






